پارت نود و یک :

- مفت میخرن. قیمت اون عمارت خیلی بیشتر از چیزیه که مشتری پاش وایستاده
- میدونم مهم نیست. ما فرصت زیادی نداریم. با شرایط موجود هر لحظه ممکنه بریزن تو شرکت و همه رو کَت بسته ببرن.
همان وقت صدای چند ضربه به در اتاق نگاه هر دو را به عقب کشید.
- بفرمایید؟
رفعت با لبخند کجی که مثل همیشه گوشه ی لبش داشت در را باز کرد و با اشاره ای به پشت سرش گفت:
- آقای شکری با شما کار دارن.
- بیاد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    اوه عجب دیداری بشه ..دیدار با زن باباش 😂😂

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🥹🥹💔

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️